X
تبلیغات
دل نوشته های یک تازه عروس

دل نوشته های یک تازه عروس


درباره وبلاگ

تقدیم به تو عزیزی که با لبان بسته و سینه ای پر از نور ودستانی پر از حاجت لباس مهربانی بر تن عریان مسکینان بپوشانی و جرعه آبی به کام پر عطش انان بنوشانی و هنگامی که بپرسند زنامت ونشانت، ندانی کیستی! گم شوی با دل بکوبی کوپه ی مهمان سرای خالق خود را و بدانی تنها به قدر یک رگ گردن حتی کمتر از ان با خدا فاصله داری! تو هم ای خوب
گاهی دعایم کن






امكانات جانبي


این چند روزه یکی از دغدغه های فکریم که خیلی اذیتم میکنه اینه که چی بپزم و چجوری باشه.اینه که همش مجبورم زنگ بزنم به آقایی و بپرسم امروز دوس داری چی درست کنم برات و اونم تو این ده دوازده روز چیزایی گفته که خیلیاشو بلد نبودمهمش باید زود زود زنگ بزنم مامان و بپرسم چقد دیگه بمونه رو شعله؟حالا چی اضافه کنم.چقد سختهبیچاره مامانم چی میکشیده و ما قدرشو نمیدونستیم.همینجوری راحت مینشستیم سر سفره و .....

چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393

هنوز با حس زن بودنم کنار نیامده ام

هفته پیش در چنین روزی زن شدم و تمام دخترانگی هایم به تاراج رفت

حس غریبی است حس زن بودن

من نمی توانم به این حس عادت کنم

آنقدر ها هم که میگفتند زیبا نبود

دلم برای چشمانی تنگ شده که با دیدنش من را دختر خطاب می کردند

چشمانم هم به تاراج رفت

دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393