دل نوشته های یک تازه عروس


درباره وبلاگ

تقدیم به تو عزیزی که با لبان بسته و سینه ای پر از نور ودستانی پر از حاجت لباس مهربانی بر تن عریان مسکینان بپوشانی و جرعه آبی به کام پر عطش انان بنوشانی و هنگامی که بپرسند زنامت ونشانت، ندانی کیستی! گم شوی با دل بکوبی کوپه ی مهمان سرای خالق خود را و بدانی تنها به قدر یک رگ گردن حتی کمتر از ان با خدا فاصله داری! تو هم ای خوب
گاهی دعایم کن






امكانات جانبي


این روزا همش تو سفریم

میام به همتون سر میزنم

ببخشید توروخدا :*

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393

این چند روزی که نبودم برای این بود که آقایی بعنوان کادوی روز زن بلیط مشهد گرفته بود و اونجا هتل رزرو کرده بود و رفتیم پابوس آقا امام رضا ع
انقد خوب بود و خوش گذشت که حد نداره
جای همتونو خالی کردم و برای همتون دعا کردم از ته دلم.یه پیرزنه اونجا بود که سر صحبت رو باهم باز کردیم و بهش گفتم تازه عروسی کردم.اونم بهم گفت که دعای تازه عروسا زود مستجاب میشه.منم انگار که یه حدیث معتبر شنیده باشم دویدم و باز رفتم که دستمو برسمونم ضریح.هرکاری کردم دستم نرسید.اعتقاد دارم حتما باید دستت به ضریح بخوره وگرنه طلبیده نشدی.البته خودمم ته دلم میدونم اعتقاد خنده داریه ولی دیگه دیگه.
آقایی اونجا خیلی باهام مهربون بود.میترسم این روزای خوب تموم شه و براش عادی شم.
همه حواسش به من بود.خیلی خوش گذشت
جای همتون خالی بود دوستای خوبم.
امشب آقایی شیفته.منم میخام تا صبح عسکاشو نگاه کنم.....

پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393

این چند روزه یکی از دغدغه های فکریم که خیلی اذیتم میکنه اینه که چی بپزم و چجوری باشه.اینه که همش مجبورم زنگ بزنم به آقایی و بپرسم امروز دوس داری چی درست کنم برات و اونم تو این ده دوازده روز چیزایی گفته که خیلیاشو بلد نبودمهمش باید زود زود زنگ بزنم مامان و بپرسم چقد دیگه بمونه رو شعله؟حالا چی اضافه کنم.چقد سختهبیچاره مامانم چی میکشیده و ما قدرشو نمیدونستیم.همینجوری راحت مینشستیم سر سفره و .....

چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393

هنوز با حس زن بودنم کنار نیامده ام

هفته پیش در چنین روزی زن شدم و تمام دخترانگی هایم به تاراج رفت

حس غریبی است حس زن بودن

من نمی توانم به این حس عادت کنم

آنقدر ها هم که میگفتند زیبا نبود

دلم برای چشمانی تنگ شده که با دیدنش من را دختر خطاب می کردند

چشمانم هم به تاراج رفت

دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393